نوجوان بودم ، برای یک نوجوان ِ پسر کم پیش می آید که از کسی خوشش بیاید و جذبش شود

اما تواضع و اخلاقی که ازش دیده بودم باعث شده بود که شیفته اش شوم !

در برخوردهایی که با او داشتم ، یک چیزی که باعث شده بود که به حالش غبطه بخورم ، نظمش بود ؛ چه نظم ظاهری ( که اگر بخواهم مثال بزنم ، هیچ وقت نمیشد که لباسی که تنش بود نامرتب باشد ، اتو نخورده باشد اگرچه جبهه بود و امکاناتی نبود ) و چه نظم در بقیه ی ابعاد زندگی اش ، هم درسش را داشت ، هم جبهه می رفت و هم تک پسر یک خانواده بود که این خودش بار زیادی داشت برایش ... کم بود مثل ایشان.

همیشه مثل "دریا" می دیدمش ؛ به موقع آروم بود و به موقع خروشان و زیبا.

به معنای واقعی ، مصداق " آنچه خوبان همه دارند ، تو یک جا داری."


آقای صانعی ( از دوستان شهید)


+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1392ساعت 23:51  توسط   | 


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1391ساعت 9:17  توسط   | 


اي‌ جوانان‌، اي‌ حزب‌اللهي‌ها، اي‌ كساني‌ كه‌ بيشترين‌ زحمات‌ را براي‌ اسلام‌ و انقلاب‌كشيده‌ايد، مواظب‌ شيطانهاي‌ دروني‌ و بيروني‌ باشيد. مبادا هدف‌ را خداي‌ ناكرده‌ گم‌ كنيد. هدف‌، بالاتر از اين‌ حرفهاست‌، اين‌ هواهاي‌ نفساني‌ را دور بريزيد و سعي‌ كنيد در اعمال‌ و رفتار و كردارتان‌ اخلاص‌ خدايي‌ پيدا كنيد، شجاع‌ و قوي‌ دل‌، پشتيبان‌ ولايت‌ فقيه‌ و ياران‌ باوفاي‌ او باشيد و بدانيد روزي‌ در مورد يك‌يك‌ حرفها و كارهايتان‌ بازخواست‌ خواهيد شد.


...

و در آخر سفارشي‌ هم‌ به‌ دانشجويان‌ و اساتيد محترم‌ و عزيزاني‌ كه‌ در دانشگاهها به‌ تحصيل‌ و تعلم‌ مشغول‌ هستند مي‌كنم‌. اي‌ عزيزان‌، بدانيد اينكه‌ شما مي‌توانيد آسوده‌ به‌ آموختن‌ علم‌ بپردازيد و راحت‌ به‌ تحقيق‌ مشغول‌ باشيد به‌ آسودگي‌ به‌ دست‌ نيامده‌، به‌ جرأت‌ قسم‌ مي‌خورم‌ در قبال‌ فراهم‌ آمدن‌ اين‌ امكانات‌ خون‌ شهداي‌ عزيز و گرانقدري‌ بر زمين‌ ريخته‌ شده‌ كه‌ شايد شما تعداد كمي‌ از آنها را بشناسيد. پس‌ زمان‌ آن‌ رسيده‌ كه‌ پي‌ به‌ مسئوليت‌ خودتان‌ ببريد، به‌ خدا قسم‌ شما در كنار طلاب‌ به‌ گفته‌ امام‌ مسئولترين‌ افراد جامعه‌ هستيد مواظب‌ باشيد فرداي‌ قيامت‌ بايد جوابگوي‌ شهدا باشيد. بايد كه‌ به‌ دستورات‌ امام‌ گوش‌ فرا داده‌ و فرامينشان‌ را آويزه‌ گوشهايتان‌ قرار دهيد، غرورهاي‌ دروني‌ را دور بريزيد، بنشينيد با خود فكر كنيد كه‌ مبادا بي‌هدف‌ درس‌ بخوانيد كه‌ اين‌ بزرگترين‌ گناه‌ است‌. اي‌ برادران‌، شما كه‌ بهترين‌ كارها را انجام‌ مي‌دهيد،بكوشيد اعمالتان‌ را در راه‌ خدا انجام‌ دهيد تا هم‌ به‌ ثواب‌ آن‌ نائل‌ شويد و هم‌ امام‌ و امت‌ از شما راضي‌ باشند. بدانيد فرداي‌ قيامت‌ همين‌ كساني كه‌ در كنار شما بودند، جلوي‌ شما را خواهند گرفت‌ و از شما خواهند پرسيد كه‌ در مقابل‌ خون هايي‌ كه‌ براي‌ آسايش‌ شما اهدا كرديم‌ شما براي‌ خدا و انقلاب‌ چه‌ كرديد؟

بدانيد ما حجت‌ را بر شما تمام‌ كرديم‌. اي‌ استاد عزيز، اي‌ كه‌ در علم‌ استادش‌ بودي‌، بكوش‌ در درس‌ خداشناسي‌ و تقوا با او همكلاس‌ شوي‌ و بكوش‌ استاد فرزندان‌ اين‌ امت‌ باشي‌، در هرزمينه‌، چه‌ درس‌ و چه‌ تقوا. مسئوليت‌ شما به‌ عنوان‌ سازندگان‌ يك‌ كشور بسيار زياد است‌ واجرتان‌ بسيار. از اين‌ نعمت‌ الهي‌ خوب‌ استفاده‌ كنيد مبادا يادتان‌ برود كه‌ اين ها شاگردان‌ شما بودند كه‌ شهادت‌ را بر مقام هاي‌ دنيايي‌ ترجيح‌ دادند... .


برچسب‌ها: وصیت نامه ی شهید مسعود آخوندی, انگشتر شهید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1391ساعت 21:3  توسط   | 



مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی اصفهان قبول شده بود ، کم چیزی نبود ، این رشته و دانشگاه ، آن هم آن موقع ها ...

یک بار بهش گفتم : آقا مسعود!  دانشگاه هم خودش یه نوع جبهه است و اگه شما تو اون جبهه بمونی و فارغ التحصیل بشی ، بنظر من ،شما می تونی نقش خوبی رو برای جامعه ایفا کنی ، حتما این نیست که تو این جبهه بمونی!

بهم جواب داد : " اشتباه فکر میکنی!! من اینجا هم تو دانشگاهم ، فقط تفاوتش اینه که اینجا استادش امامه  و فارغ التحصیلاش هم شهدان ، شما کجا رو بهتر سراغ داری از اینجا ؟! "


از خاطرات شفاهی آقای حسن پور (هم رزم شهید)


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 20:44  توسط   | 

             کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

                       کی روی، ره ز که پرسی ، چه کنی ، چون باشی ؟

قافله زمان همچنان می رود و تا کجا باید نشست و نظاره کرد بالا رفتن و رسیدن یاران را و ماندن و فرورفتن و عمیق تر شدن خواب خود را ؟ ... تا کی ؟ آخر تا کجا تاب بیاورم کوری و ندیدن و نشنیدن را ؟ تا کی تاب بیاورم وحشت این بیابان بی ابتدا و بی انتها و تاریک و سردرگرمی را ؟ و تا کی در حسرت بنشینم و فقط نظاره گر باشم پرواز و عروج و وصال و عشرت و حضور شور و شعور یاران را ؟ اگر هنگام وصال تو و یارانت من هنوز در تقدیر هستی جز ذخایر بودم ، شرح سلوکت برایم تنها داستانی مبحوس در دل تاریخ نیست ، سرگذشتی بی تکرار برای قصه سر دادن و شعر سرودن و بهانه ای برای سیاه کردن اوراق کتاب با تیتراژ های کلان نیست . این ها وقایع هستی است این ها همه ی هست های عالم است و ما نه اینکه نمی بینیم  نه ! نیستیم که ببینیم! باید هست شد باید وجود داشت تا بتوان نظاره کرد حقایق را ! حضور را ! معبود را ! واقعیت تنها همین است و جز این همه ؛ پوچ ...

اینها را برایت گفتم که بدانی من می فهمم که تو افسانه نیستی ، تو را در همین اطراف خودم دیده ام ، در همین عصر خودم  ، در همین عصر که نامش "حَجَر" است! مسعود هایی را دیدم که خیلی زود به قول ما زمینی ها دوزاری های کجشان را صاف کردند و فهمیدند که در این عالم خبرهاییست و کنون داد من از بی خبریست ، ناله ام از سر این در به دریست ... خواشا به حال تو که دنبال خبر رفتی و خبر دار شدی ! حکایتت را که شنیدم به یاد حال زار خودم افتادم  ... کاروان رفت و تو در خواب و ...

تو خود نیک می دانی که چه می گویم از مجروح شدن تو و شهادت رفیق همسفرت که وقتی رفت ، در حسرت شهادت و دیدار محبوب ، خانه و خانواده ات از یادت رفت ، از روی تخت بیمارستان به مادر فقط گفتی زنده ای و حتی یادت رفت بگویی تو را به مشهد منتقل کرده اند! اما انصافا جان به لب کردی مادرت را ! به هر شهر و دیاری که توانست زنگ زد تا تک دانه پسرش را پیدا کند ، خودش برایمان گفت که وقتی به اصفهان برگشتی آرام و قرار نداشتی ، می گفت دلت را پیش رفیق نیمه راهت جا گذاشته بودی چون او تو را روی زمین جا گذاشته بود ... اما تو می دانستی می روی ، می دانستی لقاء نزدیک است که "اِنَّ وعد الله حق" !

تو مال اینجا نبودی ، ظلمت را تاب نمی آوردی ، به دنبال نور می گشتی و مطمئن بودی که " الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور " ... پس از همت دست نکشیدی تا اینکه به زودی ندای حق را شنیدی و بعد دیدی و شاهد شدی که "اِنَّ وعد الله حق" من هم شاهدم که رفیقانی همسفر ، می شنوند ندای حق را و به دنبالش می روند و می بینند و آرام آرام از خواب بیدار می شوند و اما من همچنان خواب نازم را از بیداری تو و آنها بیشتر دوست می دارم !!...


برچسب‌ها: شهید غلامحسین حافظی, دوست نزدیک شهید آخوندی

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1391ساعت 0:17  توسط   | 

زبانم قاصر است

 

روح کوچک

 

فهم کوتاه

 

نفس معیوب

 

قلب در احاطه ی حجاب

 

 

 

و...

 

نفسم بر زمین لنگر انداخته

 

توان درک آسمان را ندارد

 

آسمانی شدن را نمی فهمد

 

تو و هدف و روح و عشق بازی ها و حب و بغضت از من و درک و فهم من بسیار فراترید    بسیار...بسیار...

 

حجاب عجیبی دور وجودم حاله شده و توان دیدن تو را از من گرفته

 

تو را با فهم خودم تعبیر می کنم

 

آنطور که خودم می فهمم تفسیر می کنم

 

تفسیر کودکی خردسال از رفتار  پیری عارف و سالک!!!

 

با این وصف چه از تو بگویم؟

 

چه می فهمم که بگویم؟!

 

آنکه شهدا را تعبیر می کرد خودش شهید بود؛

 

آوینی را می گویم....عجب درست و عجب عجیب تفسیرتان می کرد

 

حالا از مورچه خواسته اند آسمان را اندازه بگیرد!!!

 

بیچاره مورچه چه کیفی کرده با خودش!

 

فکر کرده لابد آسمان باید در همین قد و قواره های خودش باشد!!!

 

من کمتر از مورچه ام و تو بزرگتر از آسمانی

 

کم سخت نیست از شما گفتن

 

وصف عاشق، عاشق تر می خواهد

 

باید شاهد باشی تا شهید را بفهمی

 

اما من فقط یک چیز را خوب می فهمم:

 

خداوند من و تو را از یک گل آفرید...

 

و تو فهمیدی مقصود آفرینش را و من نفهمیدم

 

فرق من و تو درست در همین جاست

 

غیر از اینست؟

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391ساعت 21:53  توسط   | 


چه کردی مسعود؟! نه...

آقا مسعود!

چه کردی مگر که از همان کودکی آنقدر بزرگ شدی که مادرت دلش نیاید به بچه ی دبستانی اش مسعود بی "آقا" بگوید؟!

احسنت بزرگمرد ، که در مدرسه هم ستاره ای بودی برای خودت!

دوازده سال تحصیلی ات مادرت آرزو به دل ماند یک روز بگویند بیایید مدرسه آقا مسعود درس نخوانده است!!

حالا ، آقا مسعود ! شما که ستاره ی کوچک خانواده و مدرسه ات شده بودی ، چرا پس رفتی؛ باغیرت؟! چرا نماندی که برای شهر وکشورت هم ستاره شوی؟

تو که دانشگاه هم قبول شده بودی ، توی دانشگاه هم که حرف اول مال تو بود ، دیگر چه می خواستی مسلمان ؟!

چرا مادرت باید آرزو به دل بماند که تنها پسر دردانه اش را در مدارج بالا ببیند؟

کسی چه می داند ؟! شاید اگر می ماندی حالا به کجاها که نرسیده بودی ! که البته هم می رسیدی ...

کجا را دیدی که رفتی ؟

چه مقامی را بهتر یافتی از این همه مقام زمینی که همین جا به راحتی و بی دردسر می توانستی به همه شان برسی ؟

چرا ؟ آخر چرا ؟

خودت بگو ؛ برای من و امثال من که هنوز در جواب ِ این معمای ِ پیچیده گیج می زنیم ...


از خاطرات شفاهی مادر


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 19:29  توسط   | 

نمی دانم به حال خودم افسوس بخورم ؟ دلم برای خودم بسوزد؟ گریبان بدرم ؟ به کوه و صحرا سر بگذارم ؟ صورت بخراشم و موپریشان کنم و ناله و ضجه و مویه و ... ؟

جا دارد همه ی این کارها ، به خدا جا دارد ...

تو بگو شهید !

مادرت چه می گوید ؟ چه می شود که یک کودک 7 - 8 ساله برای آقایی - که صد ها سال است از او فقط نامی و نه نشانی و نه یادی و نه ... به جا مانده - با اشتیاق جشن تولد می گیرد و روی میز کوچکش به نام آقا شربت می گذارد ؟ چه می شود جوانی ، که نه ! کودکی با تمام کودیکش به یاد بابای غریبش مهمانی بگیرد به امید اینکه بابا بیاید و شب های تاریک زندگیش روشن شود ؟

تو بگو شهید !

راست می گوید مادرت ؟ اگر راست بگوید ! پس وای به حال من ، پس وااسفاه و واحزناه و ... من شاید دو سه برابر سن آن روز تو عمر کرده ام و هنوز جمعه یادم می رود با آقا قراری داشتیم و هنوز نه انگار آقایی هست که غیابش راهم را تاریک تاریک کرده و هنوز ...

مادرت می گفت شب تولد آقا در خانه های هم سن و سالهایت را زده بودی و همه را دعوت کرده بودی جشن تولد آقا و بعد هم با شربت و مختصر میوه ای از مهمانها پذیرایی کردی و خوشحال بودی که آقا می بیند فرزندش چقدر منتظرش است ...

حالا باز هم تو بگو شهید ! آیا امیدی به من هست ؟


برگرفته از خاطرات شفاهی مادر


+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1391ساعت 12:38  توسط   | 

قبل از انقلاب بود ، همان موقع ها که تازه زمزمه ی سرنگونی شاه و بازگشت امام به ایران بر سر زبانها افتاده بود.

آن روزها ماشین های رژیم از کوچه و خیابان ها می گذشتند و داد می زدند که : " بگید جاوید شاه "

چهارده سال بیشتر نداشت ، یک روز وقتی یکی از ماشین های رژیم از سر کوچه می گذشت ، دم در بود و توی همان حال و هوای بچگی1 رفت جلوشان و مشتش را گره کرد و گفت : "بگید مرگ بر شاه !! "

مرگ بر شاه گفتن آقا مسعود 2 همان و پایین آمدن همه ی سرباز ها از ماشین و باران تیراندازیشان و قطع سیم های برق و گرفتن بچه ی همسایه به هوای پیدا کردن مسعود همان ... !!

مسعود از آن سر کوچه فرار کرده بود و هرچه دنبالش کرده بودند ، آخر هم نتوانسته بودند بگیرندش ؛ طفل معصوم سیزده ساله ای را گرفته بودند که شاید از این طریق نشانی از او پیدا کنند ، وقتی دیدند چیزی نمی گوید ، تصمیم گرفتند با خودشان ببرندش که پیرمردی پا پیش گذاشت و دست بچه را گرفت و گفت که اصلا آن پسری که شعار داد مال این محل نبوده ...

خلاصه بخیر گذشت اما ، به چه سختی ای آن شب را گذراندیم .

از آن موقع ها شد که دیگر شب و روز راحتی نداشت و افتاده بود دنبال کار های انقلاب و بعدها هم که جنگ و جبهه ...


1 . نمیدانم چرا مادر گفت در حالت و عالم بچگی جلو رفت و شعار مرگ بر شاه داد ...

2 . مادر در مصاحبه هایش همش می گوید "آقا مسعود" حتی وقتی از دوران مدرسه اش صحبت می کند.



از خاطرات شفاهی مادر شهید



+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1391ساعت 16:8  توسط   | 

مادرم می گوید : تا مادر نشوی نمی فهمی نگرانی مادر برای فرزندش یعنی چه؟! ...

اما من می گویم : حتی اگر مادر هم شوی نمی فهمی داغ مادران شهدا را ...

آن هم داغ فرزندی که تمام هستی ِ مادرش بود ... مسعود را می گویم ... تک پسر مادرش ، یکی از بهترین دانشجویان دانشگاه صنعتی اصفهان ، آچار فرانسه ی گردان نظر کرده ی یا زهرا(سلام الله علیها)، همان تک پسری که کم می شد خنده از لبانش محو شود ، همان کسی که از کارهای خیرش کسی خبر دار نشد تا بعد از شهادتش ، آن هم اندکی از آن را ...

شما بگویید داغ چنین فرزندی با مادرش چه می کند ؟! فرزندی که شب هایی که در خانه بود ، کار مادرش طواف به دور قامت فرزندش بود و زمزمه اش این بود که خدایا چشمانم را بگیر اما مسعودم را نگیر !

26 سال سیاه پوشی ... حق دارد ! حق دارد که با وجود پیری و درد پاهایش یک روز در میان بر سر مزار فرزندش برود ! البته مادر گله می کرد و می گفت : اگر درد پاهایم نبود ، مانند اوایل هر روز بر سر مزار مسعودم می رفتم !

می گفت : از خدا می خواهم اصلا نباشم در این دنیا آن روز که نتوانم بر سر مزار جگر گوشه ام بروم !

شهید مسعود آخوندی

کم نبودند از این تک پسر ها و جگر گوشه هایی که پروازشان با مادرانشان این چنین کرد.

کم نیستند مادرانی که داغ بهترین فرزندانی که دنیا می توانست به خود ببیند را دیدند.

با هزاران بار خواندن و نوشتن بازهم نخواهیم فهمید پرواز  ِ کبوتران ِ عاشق را ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 21:3  توسط   | 

نوشته اند زینب - سلام الله علیها - پس از شهادت حسین - علیه السلام - تمام موهایش سفید شد ... نوشته اند وقتی خبر شهادت ابوالفضل - علیه السلام - را به ام البنین دادند ، دنیایش تیره و تار شد و همان جا خیمه عزاداری زد و عزایش در ماتم عباسش شده بود اسباب ناآرامی عبد الملک مروان ...

نوشته اند ...

عمری است پای این نوشته ها اشکمان سرازیر است و بغض همیشگی بر گلویمان ماندگار...

اما باز هم همه ی این ها نوشته و روضه و داستانی است که هر سال برایمان می گویند تا اینکه تو را دیدیم ... سیاه پوش و آرام و بی صدا با چشمانی خیس بر سر مزار جگر گوشه ات نشسته بودی ؛ در کنارت نشستیم . نگاهمان خیره شد به نگاهت ... تو خود بهت نگاهمان را فهمیدی و آرام لب گشودی ... برایمان گفتی که اولین بار با خواب گل میخک سرخ پا به وجودت نهاد و تو فردای آن شب فهمیدی که بارداری ... آمدنش هم دست کمی از رفتنش نداشت ، با خواب گل میخک سرخ آمد و همچون لاله گل سرخی رفت.

تو از لحظه ی رفتن او ، از آخرین دیدار با تکه ای از وجودت می گفتی و ما از وداع علی اکبر و ام لیلا یاد کردیم ... تو برایمان از سه ماه فراموشی ات بعد از شنیدن خبر شهادت مسعودت گفتی ، از خوابی که او را در آن دیدی و پس از سه ماه همه چیز را بخاطر آوردی و این کلام خدا که می فرماید " ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا ..." برایمان تداعی شد . این تو تنها نبودی که از رفتن مسعود دلگیر شدی ...

اکنون که غصه و ماتم تو در عزای تک پسر و جگر گوشه ات را می شنیدیم ، به اندازه ی ذره ای می توانیم خیمه ی عزای ام البنین در ماتم فرزندش عباس را بفهمیم ...

همه ی این ، گوشه ای از خاطرات زیبای تو با مسعودت بود و اگر این ها برای ما خاطره است برای تو لحظه لحظه ی یک عمر زندگی است...

تمام راه را برپا داشتم بزم عزا در خود                 ولی از پا نیفتادم ، شکستم بی صدا در خود

شکستم بی صدا در خود که باید بی تو برگردم      قدم خم شد و لیکن خم به ابرویم نیاوردم


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1391ساعت 1:53  توسط   | 

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن

صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ

فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ

وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً

وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً

حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا"

 



+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1391ساعت 2:6  توسط   |